یکشنبه, ۰۶ اسفند ۱۳۹۶
آخرین اخبار
كدخبر: 14149 تاريخ : ۱۹ بهمن ۱۳۹۶ - ۱۹:۲۰ نسخه چاپي ۱ دیدگاه

هیچ‌چیز نگو! می‌دونم پسرم شهید شده!

هیچ‌چیز نگو! می‌دونم پسرم شهید شده!

نامش محمد بود. ۱۳ ساله و فرزند پنجم خانواده بود. شناسنامه‌اش را دست‌کاری کرد و دور از چشم والدین به جبهه فرار کرد. سه ماه در جبهه بود و پس از عملیات کربلای ۵ در جزیره مجنون ترکش به ناحیه شکمش اصابت می‌کند و به بیمارستان اراک منتقل و یک روز بعد شهید می‌شود. در نامه‌اش نوشته بود که ۱۵ روز مانده به عید به مرخصی می‌آید اما ۱۸ روز به عید سال ۱۳۶۵ مانده بود که روی دست‌ها آمد.

ابتدا به عمویش خبر داده بودند که به نحوی به خانواده شهید خبر را بگوید. به بهانه شب‌نشینی به منزل شهید می‌روند اما هیچ‌چیزی نمی‌گویند و بلند می‌شوند و می‌روند. جلو درب خانه به برادرش می‌گوید صبح که به مسجد می‌روی مرا هم بیدار کن تا باهم برویم. هنگام اذان صبح پدر شهید به سمت مسجد حرکت می‌کند اما یادش می‌رود که برادرش را بیدار کند. از جلو درب برادر بزرگش چند قدمی که رد می‌شود، درب باز می‌شود و برادرش می‌گوید: «کجا؟ مگر قرار نبود مرا هم بیدار کنی؟!» برادر با لبخند گفت: «شرمنده اصلاً یادم رفت!»

خلاصه باهم همراه شده و به سمت مسجد راه می‌افتند. درراه برادر دیگر هم به آن‌ها اضافه می‌شود و کم‌کم همسایه‌ها و اطرافیان و تعداد به ۱۰ تا ۱۵ نفر رسید. نماز را خواندند و نان تازه خریدند. درراه برگشت به خانه برادر بزرگ گفت: «داداش تا مشهد برویم. همسرت را راضی کن تا مشهد برویم که یکی از بچه‌هایت زخمی شده است».

پدر شهید با خونسردی می‌پرسد: «بزرگه یا کوچیکه؟»

برادرش گفت: «کوچیکه…گفتن محمد زخمی شده»…

 

خواهر شهید می گوید:

پدرم وارد خانه شد و درب را نسبتاً محکم باز کرد و به دیوار خورد. پدرم همیشه از مسجد می‌آمد و ما را برای نماز بیدار می‌کرد. همه از سروصدای ایجادشده بیدار شدیم و نشستیم. پدرم صدا زد: «گل صنم، گل صنم، بیدار شو!». مادرم بیدار شد و شروع کرد به گریه کردن و گفت: «هیچ‌چیز نگو! می‌دونم پسرم شهید شده!». پدرم گفت: «نه شهید نشده، زخمی شده. باید بریم مشهد، اگر شهید شده بود باید می‌رفتیم سبزوار. حتماً زخمی شده». مادرم دوباره با گریه گفت: «نه شهید شده، من خواب دیدم!» و همان‌جا نشست و با گریه خوابش را تعریف کرد. گفت خواب دیدم که امام حسین (علیه‌السلام) آمد بالای سرم و گفت: «گل صنم! پسرت شهید شده و امروز میارنش، ولی وقتی‌که آوردن و در قبر گذاشتن، برو داخل قبر و بگو خدایا این شهید رو من دادم در راه تو. بعدش هم از پیشانی و هم از دهانش و هم از دو طرف صورت ببوس و بیا بیرون. گریه هم نکن!». بعد از تعریف خواب پدرم مادرم را زیاد دلداری داد و گفت نه ان شاالله که این‌طور نیست و شاید خواب سرصبح بوده و… . ولی مادرم گفت نه من مطمئنم! امام حسین (علیه‌السلام) خودش به من گفت. نان‌ها را در سفره گذاشتند و آماده رفتن شدند. من گریه می‌کردم که من هم می‌آیم و چون خیلی به برادر شهیدم وابسته بودم، پدرم به من گفت: «کجا می‌خواهی بیایی؟ من قول میدم که یک‌بار دیگر شما رو به ملاقاتش ببرم». ما هم تابه‌حال هیچ‌کدام مشهد نرفته بودیم و با قول پدرم راضی شدیم. تا جلو در خانه که رفتم دیدم یک مینی‌بوس پر آدم منتظر است تا پدر و مادرم بیایند. پدر و مادرم رفتند و …

 

نرسیده به سبزوار کم‌کم موضوع را به پدر شهید می‌گویند. پدر شهید با گریه می‌گوید: «چرا به من راستش را نگفتید؟ چرا همان اول به من نگفتید که شهید شده و باز بلندبلند می‌گرید….

 

جمعیت چشمگیری در مراسم تشییع حاضر هستند. معلوم نیست چطور خبر به روستاها رسیده و چگونه به این سرعت خود را به جغتای رسانده‌اند. از تمامی ارگان‌های دولتی و مردمی هم آمده‌اند. قطعه‌ای در ردیف سایر شهدا مشخص گردیده که شهید را آنجا به خاک بسپارند. بالاخره پس از تلاش‌های بسیار پیکر مطهر روی زمین قرار می‌گیرد و همه آماده می‌شوند تا نماز میت را به امامت حاج‌آقای احمدی زاده اقامه کنند. نماز خوانده می‌شود و پیکر را برای خاک‌سپاری به سمت مکان مشخص‌شده می‌برند و درون قبر جای می‌دهند. کوچه‌ای باز می‌شود تا مادر شهید بیاید و خوابی را که دیده است تعبیر نماید. با خودش آهسته مویه می‌کند و با کمک زنان دیگر وارد قبر می‌شود. با ورود مادر به مدفن، صدای گریه جمعیت بلند می‌شود. مادرهایی که جوانشان در جبهه بود بیشتر بی‌تابی می‌کردند و حال مادر شهید را بهتر درک می‌کردند. مادر وارد قبر که شد جوان ۱۳ ساله‌اش را در کفن دید که آرام سر بر خاک گزارده و آرمیده است. خم شد و با جمله «زود رفتی مادر ولی حلالت کردم» از چهار طرف صورت فرزندش بوسید و بیرون آمد و….

 

متن نامه زیر اولین و آخرین نامه‌ی ارسالی از شهید محمد جغتایی است. در نامه این شهید بزرگوار که برای فرزند خواهرش نوشته می‌خوانیم:

 

آغاز سخن می‌کنم به نام پیونددهنده قلب‌ها و به وجود آورنده تمامی آن‌ها

خدمت دایی عزیزم سلام

خسته نباشید

 

با سلام درود به رهبر کبیر انقلاب اسلامی ایران و با سلام درود به همه رزمندگان انقلاب اسلامی و با سلام درود به همه شهیدان انقلاب اسلامی ایران که با خون خود درخت خوشکیده اسلام را آبیاری می‌کنند و با سلام درود به شهیدان کربلای ۵ و با سلام درود به شما عزیزان انقلاب اسلامی و به شما دایی عزیزم که برای من نامه نوشته‌ای و من وقتی نامه تو به دست من رسید خیلی خوشحال شدم و از پدر و مادرم که می‌دانم حتماً ناراحت هستند برای من بنویس که آن‌ها چطور هستند. و به پدر و مادرم سلام می‌رسانم و به مادربزرگ، تو و علی‌اصغر هم سلام می‌رسانم و به همه قوم‌وخویشان هم سلام عرض می‌کنم و من تا آخر مأموریتم که ۷۵ روز است اگر به مرخصی نیایم، تا ۱۵ روز به عید می‌آیم. اگر مجید آمده است و فرار کرد و آمد به هیچ‌کس نگویی و بار دیگر به دایی عزیزم که عکس فرستاده‌ای سلام عرض می‌کنم و بار دیگر به همه و همه و پدر و مادرم سلام می‌رسانم و سلام مرا به آن‌ها برسان.

ما در جزیره مجنون

دایی کوچک شما، محمد جغتایی

 

 آقای حسین گفتی هم‌رزم شهید یک جمله به نامه اضافه کرده است:

من حسین گفتی فرزند علیرضا که پارسال باهم بودیم خدمت شما و علی‌اکبر غلامی سلام عرض می‌نمایم. به غلامی سلام برسان

 

تصویر اجزای نامه را می‌توانید در زیر مشاهده بفرمایید

 

 

 

 

یک دیدگاه

تبليغات
  • ستاد مقاومت رمز پيشرفت

  • ستاد مقاومت رمز پيشرفت

  • ستاد مقاومت رمز پيشرفت

  • ستاد مقاومت رمز پيشرفت