نماز را خواندند و به نان تازه خریدند. در راه برگشت به خانه، برادر بزرگ گفت:« داداش تا مشهد برویم. همسرت را راضی کن تا مشهد برویم که یکی از بچه هایت زخمی شده است». پدر شهید می پرسد:« بزرگه یا کوچیکه؟» برادرش گفت:«کوچیکه»...

هیچ‌چیز نگو! می‌دونم پسرم شهید شده!